پت و مت

 
دلم تنگیده بووووووووووود
نویسنده : نگين - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

سلام سلام

دیگه بزرگ شدم یاد گرفتم اول سلام کنم بعد مطلبم رو بنویسمخنده

اه ه ه ه ه،چقدر از آخرین پستم میگذرررررررررره؟؟!!!!!!!

چقدر اینجا گرد وخاک گرفتـــــــــــــــه،گفتم یه کم تغییرات ایجاد کنم قالب وبلاگ رو( شاید برای آخرین بار) عوضش کردم

چقدر دلم برا پت و متم و دوستام تنگ شده بودگریه

دقیقا 4 سال میشه که اینجا آپ نکرده بودمگریهیــــــــــــادش بخیـــــــــــرناراحت

فقط خواستم بگم آدرس وبلاگ من به

http://divune-khune.loxblog.com/ تغییر پیدا کرده،خوشحال میشم ببینمتونلبخندقلب

فکر نمیکردم رمز عبورم یادم باشه،ولی خدا رو شکر یادم بود و بعد از کلی فسفر سوزوندن رمز رو وارد کردمزبان

آخیــــــــــــش دلم باز شدزبانمژهقلب

یا حق

 


 
 
دانشجویان جهان
نویسنده : نگين - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٤
 

ژاپن:به شدت درس می خواند و برای تفریح ربات می سازد

مصر:درس می خواند و هر از چند گاهی بر علیه حسنی مبارک در و پنجره دانشگاهش می شکند

هند:او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دو قلویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند.سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سر انجام آندو با هم عروسی می کنند همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود

عراق:مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جا خالی می دهد و در صورت زنده ماندن درس می خواند

چین:درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد

گینه:او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند

کوبا:او چه دلش  بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید با سواد باشد و همین طور باید  برای طول عمر فیدل کاستر و جز(کسره داره) جگر گرفتن جمیع روسای جمهور ی امریکا

دعا کند

پاکستان:او به شدت درس میخواند تا در صورت کسب نمره ممتاز به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید

اوگاندا:درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس چند نفر از قبیله توتسی را می کشد

انگلیس:نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواتر ناری منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند

و اما ایران

سر کلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد

معمولا لیگ تمام کشور های بالا را دنبال می کند

عاشق عبارت ((خسته نباشید)) است.....البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس

هر روز دو ÷رس از غذای دانشگاه را می خورد ولی هر روز به آن بدو بیراه می گوید

او سه سوته عاشق می شود

اگر با اولی ازدواج کرد که کرد.......وگرنه سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بار ها تکرار می شود

جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده.که چرا صاحب خانه ها جان به عزرائیل میدهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند

او چت می کند

خیابان متر می کند

خندهودر یک کلام جوانی می کند

نیشخندمنم که طبق معمول یادم رفت سلام کنم

سلام      


 
 
همیشه شاد باش و بخند
نویسنده : نگين - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

 

سلام

هیچ چیز در دنیا ارزش ناراحت شدن را ندارد......اگر باور نداری این مطلب را بخوان.

چرا ناراحتی؟ممکن است هر روز فقط با دو حالت رو به رو شوی.......وقتی که حالت خوب است یا وقتی که مریض هستی.

اگر حالت خوب باشد که موردی برای ناراحتی وجود ندارد...اما وقتی مریض هستی....باز هم با دو حالت روبرو می شوی.....حالت اول وقتی است که در حال خوب شدن هستی و حالت دوم وقتی است که داری از دنیا می روی!

اگر حالت رو به بهبودی است که موردی برای ناراحتی وجود ندارد....اما اگر در حال مردن هستی .....باز هم  با دو حالت رو به رو می شوی یا به بهشت می روی یا به جهنم.

اگر به بهشت بروی که موردی برای ناراحتی وجود ندارد.اما اگر به جهنم بروی..... آن جا دوستان زیادی در انتظارت هستند که حتی وقت نمی کنی برای آنها دست تکان بدهی!بنابراین وقت زیادی نخواهی داشت که بخواهی ناراحت باشی.پس همیشه شاد باش و بخند.نیشخند

هرگز برای غروب کردن خورشید گریه نکن چون آن وقت اشکهایت به تو مجال نمی دهد تا زیبایی های ستاره ها را ببینی.

مترجم: ندا نصیری

                                       قلب یا حققلب


 
 
درد و دلهای یک کودک فهیم
نویسنده : نگين - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٢
 

سلام به دوستان همیشه همراه موفقیتقلب

امیدوارم حالتون خوب باشه

به خاطر این چند روز غیبت هم نمی دونم چی بگم .......از همه دوستانی هم که اصلا نگران حال ما نبودند متشکریمنیشخندخنده

٢ یا ٣ روز پیش هم می خواستم آپ کنم ولی متاسفانه یه مشکلی پیش اومد که حالمون رو حسابی گرفتاسترس

خواهرزاده بنده همون آقا مهدی که دربارش براتون نوشتم از روی اوپن شوت شد پایین و ساعد دستش از وسط خم شدتعجب

ولی خدا رو شکر به خیر گذشت.....دکتر گفت چون بچه هست و استخون هاشم نرمه  شکستگی  نیست فقط یه ترک خیلی کوچولو خورد که اونم مشکلی نداشت و فعلا هم دستش  رو جا انداختنو تو گچهناراحت

این از این.....حالا بریم سر بحث خودمونیم

درد و دلهای یک کودک فهیمسوال

آقای پدر!در کمال احترام خواشمندم اینقدر لب و لوچه غیرپاستوریزه و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون رو به سر و صورت حساس من نمالید.نیشخند

خانوم مادر!جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من  نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه  بلکه برای شیرشما هم مضر است!!!خنده

لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!!زبان

پدر محترم!هنگام دستچین کردن میوه  از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید.چشمهای تلسکوپی....گوش های ماهوره ای      و سیبیل های پاچه بزی اش مرا به یاد قرض های شما می اندازد!مخصوصا وقتی که چشم های خود را گشاد کرده و با تکان دادن سر و لبهایش((بول بول بول بول)) میکند!خندهزهرمار....درد...مرض...کوفت!(ببخشید یه خورده این کودکش بی تربیته...........درستش می کنم)الهی کف شامپوت بره تو چشت!شب بخوابی خواب بد ببینی!شلوارتو خیس کنی!نیشخند

مادر محترم!شصت پا وسیله ای است شخصی  که اختیارش رو دارم!لطفا هر گاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم  گیر بدهید!!خنده

آقای پدر!هنگام دعوا با خانوم مادر  به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین از چینی های تو کابینت استفاده نمایید!اکشن بودن دعوا به همین چیزاست.چشمک

خانوم مادر!از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید!این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست بلکه موجب می شود شیرتان بوی"بچه سوسک مرده"بدهد.

آقای پدر!کودکان توانایی کافی برای حفظ دستشویی خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا"پوووووووووووووووف"می کنید به حد اقل می رسد!الان بگم بعدا شرمنده تون نشم.....قهقهه

خلاصه از من گفتن بود بعدا نگید چرا خوب تربیت نشدی!!!نیشخند

راستی گواهینامه رانندگی هم بالاخره گرفتیم.....کشتم خودمو به سن قانونی برسونم وقت تمام

دیگه همه خبرهارو دادم دیگه در ضمن این چند وقتی هم که نبودم مسافرت تشریف داشتم

همین دیگه

                قلب به امید دیدار شما دربلندترین قله های موفقیتقلب

                                             یا حقچشمک


 
 
خلیل جوادی
نویسنده : نگين - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۸
 

شعر طنز از خلیل جوادی
خودش که میگه خواب دیده بعد از بیدار شدن همون خواب رو به صورت شعر نوشته ....الله اعلم
           محکمه الهی           
 یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
 یک دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب میکنه
به بنده هاش عتاب خطاب میکنه
میگه چرا این همه لج می کنید
راهتونو بیخودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختید
نشستیدو خدای جعلی ساختید
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمینو این همه شلوغی
این همه دینو مذهب دروغی
حقیقتا شما ها خیلی پستین
خر نباشین گاو رو نمی پرستین
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خوبی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست
پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست
چرا زنا این جوری بد لباسن
مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مردو زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشماش میچرخه نمی دونم چشه
آهان
می خواد یواشکی جیم بشه
دید یکمی سرش شلوغه خدا
 یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت
 یهو سرش رو پایین اندختو رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وانستاد تا جلوش واستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دل گیر میشه
تو رو خدا بزار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر میزد
داشت روی اعصابا تلنگر میزد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین انقده کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت؟محاله
یادته که چقدر ریا می کردی
بنده های مارو سیاه می کردی
تا یه نفر دو رو ورت میدیدی
چقدر ولذالینو می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی
 یه لقمه نون دست کسی رسوندی
خیال می کردی ما حواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکیست
هر کاری کردی بچه ها نوشتن
 می خوای برو خودت ببین تو زون کن
خلاصه.......وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه ی صبرش یه دفعه سر میرفت
تا فرصتی گیر می آورد در می رفت
قیامته اینجا عجب جاییه
جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینا رو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت میگم بهت من الان
مفسد فی الارض که میگن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن این ها
کفر خدارو در آوردن اینها
بد جوری ژاندارکو اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن
بهت می گه بشینو اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چیکاره بودن؟
خیام اومد......یه بطری هم تو دستش
رفتو یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم گفت:
این آقا باید بره جنهم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
اینکه نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه اربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو برده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن
نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چهار پایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون میارن
فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا
تو محشری این کارا چیه خدایا
فکر میکنید داخل اون تخت کی بود؟
الان می گم........ یه لحظه......
اسمش چی بود؟
همون که کاراش عالی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس زود برو
به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی
میگم هوایی ببرندو مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد
یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد
از اون نگاه های عاقل اندر
صفیحشو باید بیارن این ور
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود

خنجر اگر بود روولورم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
میگید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دین و ایمون نبود
اولا از کجا میگید این حرفو
در بیارید کله زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید
نگفتم به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا یکم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسیدو دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو کلت پر قورمه سبزیست
وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اینکه نشسته یک مقام والاست
مترجمه.......رفیق حق تعالاست
خود خدا نیست....نمایندشه
مورد اعتمادشه...بندشه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید
اون ور میزی رو خدا می بینید
همین جوری می خواست بلند شه.... نم نم
گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم
واقعا آفرین داره
           یا حق
        

                                        


 
 
چه عجب من اومدم.............................
نویسنده : نگين - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱
 

اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ................
واقعا که خجالت آوره......من تازه الان دارم اولین پست سال ۸۷ رو می ذارم
دوستان اگه ممکنه منو شطرنجی کنین  ولی واقعا حسش نبود بنویسم
امشب اگه خدا بخواد تلسمش شکسته شد
خب.......................حالا از همه اینا که بگذریم عید امسال هم خیلی خوش گذشت.......در کل خوب بود.......فقط حیف که زود گذشت
جا همه تون خالی امسال رفتیم سمت شمال کشور(نو شهر)
حالا نمی دونین از همه بیشتر کجاش خوش گذشت که؟
وقتی می خواستیم بریم عموم گفت که از فلان جاده برین........انقدر قشنگه.......همش درخت و سبزه و از این جور چیزاست.....خلاصه که خیلی جاده قشنگیه....
ما هم رفتیم.......اولش که می رفتیم می گفتیم وای چه جاده خوبیه.....چقدر خلوته و کلی ذوقیدیم........البته اولش یه چند تایی درخت داشت ولی .................بعدش
دریغ از یه دونه درخت که یه چند تا برگ داشته باشه
جاده رو هم که اصلا حرفشو نزن.......باید قله هارو دونه دونه فتح می کردی
۴  تاکوه بود......هی می رفتی بالا....هی میومدی پایین.......هی می رفتی بالا.......هی میومدی پایین
ما که نمی دونستیم این جوریه وگرنه چند تا از این پرچم سفیدا هم با خودمون می آوردیم.....بالای هر کوه نصب می کردیم که معلوم بشه ما اینجا هارو فتح کردیم
ولی از همه جالب تر میدونین کجاش بود؟نمی دونین دیگه
باید میومدین قیافه هارو می دیدین
خب ارتفاع زیاد بود......یهو فشارا می رفت بالا یا پایین یادم رفتش......تا حالا صد دفعه از مامانم پرسیدما بازم یادم میره........(البته یه وقت خدایی نکرده فکر نکنین من گیج می زنما.....قبلنا که این جوری نبودم جدیدا دچار فراموشی شدم)حالا هر چی.....بالا پایینش چه فرقی میکنه
همه بی حال می شدن
یه جا که اصلا مامانم حالش بد شد.........جاتون خالی......ببخشید منظورم اینه که خیلی بد شد که مامانم حالش بد شد
بعد اینم بگم وقتی عموم گفت جادش خوشگله خوشگله و ما هم هیچ خوشگلی  ندیدیم یک آن به عموم شک کردم
احتمالا دچار توهمات فانتزی شده بود(نه که ارتفاع زیاده هی فشار آدم می ره بالا پایین این جوری می شه دیگه)ما هم خودموم وقتی رسیدیم....رفتیم کنار دریا با شن و ماسه ها کوه و قله و از این چیزا درست می کردیم....باید بهش حق دادتازه نبودین ببینین چه لاک پشتی هم درست کردم

حالا بعدا اگه شد براتون عکسشو میذارم فقط از همین الان قول بدین نخندینا 
بعدشم که کلی کوهو بالا پایین کردیم رسیدیم یه جا دیدیم جاده رو برف گرفته بسته است............فقط می خواستیم بشینیم زار زار گریه کنیم.......فقط عموم شانس آورد دم دست نبود......آخه همه حسابی از دستش شاکی بودن......واقعا خدا دوستش داشت
بعد از ۱ دقیقه و چند ثانیه توقف داشتیم دور میزدیم که دیدیم یه جاده فرعی داره خلاصه اینجوری شد که ماهم بغضمون رو فرو خوردیمو به راهمون ادامه دادیم(زیاد جدی نگیرین)یه چیزی رو اعتراف کنم من تو دلم به همهشون می خندیدم...........آخه قیافه ها رو نبودین ببینین که بعضی وقتا به خودمم می خندیدم(می بینین من به خودمم رحم نمی کنم)دنیای عجیبیست
حالا کلی راه رفتیم رسیدیم به یه جا دیدیم نوشته چالوس ۷۰ کیلومتر
ما اصلا چالوس نمی خواستیم بریم که وگرنه مگه بیکار بودیم لقمه رو دور سرمون بچرخونیم
اونجاهم تو ترافیک گیر کردیم
ساعت حدودا ۴ بود یا ۵ دقیقا یادم نیست که رسیدیم(دقیقا ۱۱ ساعت تو راه بودیم)
دیگه از اینجا به بعدش کلی خوش گذشت
البته بعدش کلی به خودمون خندیدیما
حالا نتیجه اخلاقیش چی بود(به نظر من که همش غیر اخلاقی بود )(حالا اسم اصفهانیا بد در رفته.......حد اقلش اینه که آدمو تو کوه و بیابون نمی فرستن که)
حالا از همه اینا هم که بگذریم می بینیم که سال ۸۶ هم تموم شد ولی من هنوز یاد نگرفتم اول سلام کنمسال نو هم مبارک

                                                                          یا حق  


 
 
تفلدمه ها
نویسنده : نگين - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٢
 

سلام

تفلد تفلد تفلدم مبارک

بابا پیر شدیم رفت...............چقدر بد..............واقعا احساس پیری می کنم

۱۸  رو فوت کردم دیگهسفر به دوران ۱۹ سالگی

منم برم گشنم شده دارم گریه می کنم............برم پیش مامانم

فعلا

                                                                                     یا حق


 
 
ببخشید
نویسنده : نگين - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
 

سلام
ببخشید دیر به دیر آپ میکنم دیگه
بابا نزدیک عید شده و منم بالاخره باید به خانوم بچه ها برسمو از این حرفا
باور کنین کلی مطلب توی وورد نوشته بودم ولی کپی نمی شه دیگه

چیکار کنم..............منم حوصله ندارم بشینم از اول بنویسمتنبلی رو دارین دیگه؟

الانم هیچ مطلب خاص و کوچولویی به ذهنم نمی رسه

بعدشم یه انتقاد کوچولو.........نتونستم خودمو نگه دارم نگم...........این طرح جدید پرشین بلاگ هم زیاد خوب نیست

همین دیگه

نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من می سوزم تو آب میشی؟

شمع جواب داد:مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من آب نشم

                                                                                            یا حق


 
 
 
نویسنده : نگين - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠
 

اول از همه سلام کنم تا یادم نرفته

بعدشم که بگم این چند روزی که نبودم تا خدمت برسم من مقصر نبودم

مادر خانومی و آقای پدر تشریف برده بودن ددرا و منم تهنای تهنا گذاشتن......البته از اون ددرایی که به آدم خوش بگذره نبود...... رفته بودن ختم

من هم مجبور شدم برم ولگردی.....البته از نوع سالمش(پاستوریزه .......پاستوریزه بود)رفته بودم پیش آبجیغم

خلاصه که جاتون خیلی خالی بود

این چند روزی که تلپ شده بودم رو سرشون یه چیز جالب پیدا کردم.......البته من پیدا نکردم...آبجیغم پیدا کرد.....منم صدا کرده برم هنرات پسرشو ببینم........اصلا این بچه از هر 5تا انگشتش هنر می باره

یه نامه که در سن 3 یا 4 سالگی توسط مهدی که خواهر زاده بنده می باشد نوشته شده

الان 6 سالشه

شما اون سوتی بالا رو ندیده بگیرین.........خودش که ننوشته......اون گفته مامانشم با کلی ذوق و شوق نوشتن فرموده

من که وقتی خوندم فقط بهش خندیدم

متن نامه از این قرار است

  نامه مهدی(اینو اولش نوشته)

مامان چشش خوشگله.بابا چشش خوشگله،خوش رنگه.مامان چشش خوش رنگه

عروسکا پسر خوبی هستن...الاغ و خرس هم پسر خوبی هست......گاو پسر خوبی هست

بابا کی میاد مامان؟(من نبودما......مهدی بود....جز نامه است)

بابامون دلبره (البته اینجا کسره می خوره که من ه گذاشتم قشنگ تلفظ کنید هنرتاشو)دلکو می بره

گوسفندا برای ما مرغ می یارند..........یخچال همه چی توش هست،نوشابه.ظبط توش سی دی می ذارن

موهای مامان خوشگله.......مهدی موهاش خوشگله

علی و شادق دوست بابا هستن.......پسر خوبی هستن

مامان دختر بابا ا(این الف هم کسره می خوره).....من پسر بابا هستم

 تموم شد دیگه.....همین بود

ببینین چه قدر هنرمنده..........هر دفعه من نشستم دارم کامنت میذارمو ایشونم اینجا تشریف دارن......هی میاد بغل گوش من میگه خاله نگین داری با کامپیوتر اس ام اس می فرستی

یک بار نشده این بشر تو زندگیش سوتی نده

برادر زادم هم یه شعر یاد گرفته(از اول تا آخرش سوتیه....آبروش می ره اگه بنویسم........ولی  می نویسم)

توف ففیدم قشندی هو نازی(نازیشو یه جوری میگه)حالا من می خوام برم به بازی

بازی ته خوبه با بته های خوب..........بازی می کنم با یه یه توف.........قل می خو خوره تو زمین برزش..........1 و 2هو 3 هو 4و 5و شش(اینجا رو دو بار بخونید لطفا)

با تشکر

البته دو تا خواهر زاده دیگه هم دارم که هنوز هیچ سوتی به دستم نرسیده(البته یه سری هاشم یادم نمی یاد،آخه چرا؟)

وگرنه امکان نداشت بهتون نگم

اگه بعدا وقت شد حتما سوتی های فامیل رو هم براتون می نویسم

ولی اون موقع خیلی آبروریزی می شه دیگه...ولش کن نمی گم

ولی زن عموی مامانم به فاز متر می گه غاز مرت ........با کلی سوتی های دیگه........گفتم که حالا بعدا براتون می گم.......ولی اون یه دونه رو از من نشنیده بگیرین ها......... یه چیزی حیف شد

اونم اینه که عمم(دومیه) من تا حالا ندیدم سوتی بده وگرنه حتما همین الان بهتون می گفتم

اگه بابام بفهمه..............خب اگه بفهمه فهمیده دیگه.......این که غصه خوردن نداره

اگه شما ها صداشو در نیارین که نمی فهمه.....مگه نه؟

همین دیگه

فعلا

                                                                                                                یا حق

 


 
 
يادش بخير
نویسنده : نگين - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱
 

سلام

خوبین؟خوشین؟در سلامتی کامل به سر میبرین ؟هو؟

انقدر دلم برا مدرسه مون تنگیده

انقدر دلم برا غر ،غر های مدیرمون تنگ شده

برای اون روزایی که وقتی عصبانی بود یا دلش از جایی پر بود میومد سر ما عقده هاشو خالی می کرد.انقدر دلم می خواد بزنمش،دیگه حاضر نیستم ریختشو ببینم.اصلا دیوونه بود،مجنون بود،روانی بود(شرط می بندم اون روزایی که میومد مدرسه عصبانی بود با آقای شوهرش دعواش می شده،بعدشم کلی کم میاورده،برای اینکه عقده ای نشه میومد غرشو سر ما میزد)

همه رو از مدرسه فراری داده بود.با اون قدمش.کجا تو مدرسه ما انقدر مشکل به وجود میومد

وای وای وای نبودین ببینین چه ایرادای الکی می گرفت(میومد تو حیاط اول چشماشو ریز می کرد،بعد آب دهنشو قورت می داد( اینجاشو شک دارم،ولی فکر کنم قورت می داد)بعد دستشو می زد به کمرش،این جوریالبته این الان دستش به چونه اشه شما پیش خودتون تجسم کنین دیگهبعد بچه هام این جوریهر آن ممکن بود یکی احضار شه

بعد دونه دونه بچه ها رو نگاه می کرد از سر تا پا،وقتی چیزی گیر نمی آورد به نشستنت گیر میداد

تو چرا اینجوری می شینی،تو چرا این جوری راه میری،تو چرا.........،تو چرا.........،خانم فلانی زنگ خورد بیا تو دفتر من کارت دارم،اوه اوه(هر وقت اینو می گفت به اونی که احضار شده بود می گفتیم دختر خوبی بودی ،حیف شد از دست رفتی،اونم شعر اگر بار گران بودی مو رفتیم رو می خوند و می رفت)

اون وقت بود که باید فاتحه ات رو می خوندی،مثلا خیلی داشت به بچه ها توجه می کرد یا همون کنترلشون میکرد.همه جارو دوربین گذاشته بود.از تو کلاسا گرفته تا توی دستشوییآدم هیچ جا احساس امنیت نمی کرد

البته من تو کلاسا رو ندیدم ولی بچه ها می گفتن هست.خیر سرش چقدر هم تو کارش موفق بود.بیشتر بچه هارو حریص تر می کرد.از بدم بدتر شد.

قلبش هم ناراحت بود  تقصیر خودشه بس که دعوا می کنه با همه

یه روز که نزدیک بود سکته کنه.آخه یکی از بچه ها هوس خودکشی کرده بودخودشو از پنجره آویزون کرد(اونم دیوونه بود مثل مدیرمون

یکی دیگه دیدش که یه جیغ کشیدو دستشو گرفت.وگرنه دار فانی رو وداع گفته بود.

حالا همه اونو ول کردن رفتن مدیرمونو باد میزنن....عجب روز نحصی بود اون روز......بیشتر نحصیش به خاطر این بود که ما اون روز امتحان داشتیم

بچه های ما هم که قربونشون برم چقدر قشنگ خبر میدن

گفتن فلانی خودشو از پنجره پرت کرد بیرون،حالا اون بدبخت اونجا نشسته داره از دست مدیرمون فحش می خوره.حالا مارو می گی گفتیم الان با چه صحنه ای مواجه می شیم رفتیم تو حیاط دیدیم پرنده پر نمی زنه فقط بچه ها واستادن دارن پنجره خالی رو نگاه می کنن(فکر کنم یک آن دچار توهم فانتزی شده بودن )خدا همه شونو شفا بده،شما هم دعا کنید.

خلاصه که این بار عمرش به دنیا بود.دفعه بعد که یه مشکل دیگه به وجود اومدو مامان یکی از بچه هارو مدرسه خواستن بردنش تو یکی از کلاسا........یه چند دقیه بعد دیدیم آمبولانس اومد تو حیاط ،آخه واسه چی

برای اینکه مامان یکی از بچه ها غشیده(حالا بماند برای چی)این یکی رو نمی گم تو خماریش بمونین

وای انقدر دلم می خواد بازم برم سر کلاس دبیر ادبیاتمون بشینم،بازم امتحان بگیره،بازم کلشو بندازه پایین ما بتونیم تقلب کنیم(یه وقت فکر نکنید من همش تقلب می کردما،نه،همش تقلب نمی کردم فقط بعضی وقتها که بچه ها اغفالم می کردن تقلب می کردم)،تازه دلم یه چیز دیگه هم می خواد برم سر کلاس دبیر دین و زندگی مون،انقدر با حال درس می پرسید،یه سوال می کرد کله رو مینداخت پایین(خیلی بچه سر به زیری بود)بچه هام همشون بچه مثبت اصلا نمی دونن تقلب رو با چه (ب)می نویسن.موقع امتحان گرفتن قرانشو در میاورد می شست برا ما ها دعا میکرد(خودش می گفت من بهتون اعتماد دارم)ولی در اشتباه محض بود.

نمی دید،نمی دید،یا اگه می دید با کمال خونسردی برگه تو سطل آشغال تشریف داشت.خلاصه که یادش به خیر(ولی من اصلا اهل تقلب نبودم ها،از این فکرا در مورد من نکنین ها،من بچه مثبت، بچه مثبت بودم)

در بالا هم ذکر کردم.همش دسترنج خودم بود(ولی خوب بعضی وقت ها مجبوری با هم مشورت می کردیم،تقلب نه ها،مشورت)یه جا خوندم نوشته بود در کارها با هم مشورت کنید(ما هم از اونجایی که بچه های حرف گوش کنی بودیم،مجبور بودیم مشورت کنیم،وگرنه اصلا دلمون نمی خواست اصلا دست و دلمون به این کارا نمی رفت)

آخ که چقدر مدیرمون حرص می خورد(تا از یه کلاس صدا میومد بدو بدو میومد دادو بیدادی  راه مینداخت که نگو(از خودتون خجالت نمی کشین از این مدرسه خجالت بکشین،اخه من نمی دونم کجای مدرسه خجالت کشیدن داره ،ها؟، تا تقی به توقی می خورد مامانتون فردا تشریف بیارن)وقتی هم تشریف نمی آوردن تا ساعت 2 باید جلو دفتر وامیستادین تا تشریف بیارن.خلاصه که خیلی گیر می داد.

نه به این نه به یه مدیر دیگمون که فقط یه بار اول سال اومد گفت براتون آرزوی موفقیت می کنم و چند تا جمله دیگه،با یه بار هم آخر سال.همش معاونش رو می فرستاد صحبت کنه.(همون بهتر که نمی یومد)

آخ آخ یه معاون داشتیم(البته معاون هم نبود،برای خودش اونجا بود دیگه، زندگیشو می کرد،باورتون می شه من آخر سر هم نفهمیدم اونجا چی کاره بود،نه فقط من اکثر بچه ها) به معنای واقعی گیج  میزد.یه روز با بچه ها دورش جمع شده بودیم،یکی از بچه هات ازش پرسید هایده 84 رو گوش دادی؟

با جدیت تمام گفت نه مگه اومده؟هنوز نشنیدم.

یه بارم داشتیم می رفتیم اردو راننده سرویس اندی گذاشته بود از بچه ها پرسید این آهنگه مجازه اوناهم نامردی نکردن گفتن آره،اونم دیگه دنبالشو نگرفت ،خدا اونم شفا بده.اینم یادش بخیر.

ولی با این حال بازم دلم می خواد برم بشینم پشت اون میزو نیمکت ها،بعدشم از مدرسه مون هم هی خجالت بکشم،من بالاخره کشف می کنم از چی مدرسه باید خجالت کشید،بعدا به همتون می گم(بعضی وقتا هم می گفت از اسمش خجالت بکشین)

بله...این جوریاست.......ولی من زیاد دورو ورش پیدام نمی شد،واقعا دلم نمی خواست قیافه اش رو ببینمهنوزم دلم نمی خواد

                                                                                                                یا حق

 

 


   


 
 
← صفحه بعد